ساعت هفت صبح قبل از کلاس ریاضی1 روی تختم توی خوابگا دراز کشیده بودم.پاییز بود، سرما، مه، همان ساعاتی از صبحهای فصول سرد که ذراتِ دلتنگی و ملال و رخوتهوا را اشغال میکنند و ریهها به جای اکسیژن افسردگی وارد میکنند و سهمگینی زمان یکجا بر انسان تجلی میکند و رنج آن لحظات، بشر را مستحق بغل الهی میکند اما آدمبه جای خدا، به پناهگاه عینیتری مثل زیر پتو پناه میبرد و تخیلاتاش را با مچالهشدندر خود غنی میسازد که ناگهان صدای آهنگ گیرایی در اتاق بلند شد و بعد:ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا میبری یکی از بچههاهنگام پهنکردن شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را...
ما را در سایت شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:23