ساعت هفت صبح قبل از کلاس ریاضی1 روی تختم توی خوابگا دراز کشیده بودم.
پاییز بود، سرما، مه، همان ساعاتی از صبحهای فصول سرد که ذراتِ دلتنگی و ملال و رخوت
هوا را اشغال میکنند و ریهها به جای اکسیژن افسردگی وارد میکنند و سهمگینی زمان
یکجا بر انسان تجلی میکند و رنج آن لحظات، بشر را مستحق بغل الهی میکند اما آدم
به جای خدا، به پناهگاه عینیتری مثل زیر پتو پناه میبرد و تخیلاتاش را با مچالهشدن
در خود غنی میسازد که ناگهان صدای آهنگ گیرایی در اتاق بلند شد و بعد:
ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا میبری
یکی از بچهها
هنگام پهنکردن
برچسب:
نویسنده: اشکان رجبی
تاريخ: جمعه
14 آبان
1395 ساعت: 3:23